|
دیوار من ایده های ذهنی
|
وقتی یه روز خوب داری همه چیزو فراموش می کنی از شوق به هوا
به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است چشم میبندم که مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا میپرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است آری از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم سال هاست که مرده ام ... بشکن این بغض که دردم پس از این سنگین است و نگاهم همه اشک است و صدایم همه آه خون دل می خورمو اشک غم می بارم خنده هم روی لبان دل من خشک شدست نه دگر لبخندت نه دگر چشمانت نه دگر دستت در دست من است جای تو خالیست در آغوشم و به جای سر تو در بغلم زانوانی خستست که تقاضای تسلای دلم را دارد رفتی از آغوشم لیک با خاطره ات روزها می گذرد تا بیاید مرگم و مرا از غم دوری تو آزاد کند ف.ت بودنم درماندست داد و بیداد زدست بودن دیر دانستم دیر دور شد دایره دیده دوست دور شد در دریا دست تقدیر ربود از دلم دار و ندار دیده ام دنیا را در به در می بیند دار در دشت دژم دیده ز باد دود در دیده دهر در و دیوار دمل در امید دیدار از دیاری به دیار می دوم در دل دالان دلیل همه دنبال دلیل دی و مرداد به دنبال دلیل ف.ت عاشقانه می دوید خسته و پیوسته در یک جاده تکراری تا به یارش برسد می رسید او اما تا که می خواست بماند چیزی دور می کرد او را از یارش چند سالی می شد روزگارش این بود با قبول تقدیر و به امید وصال می دوید او از نو می دوید و در خیالش می دید که در آغوش نگارش خندان غرق در نظاره است و دگر چیزی نیست او را ار عشقش جدا کند در همین رویا بود ناگهان قلبش از کار ایستاد در دورترین فاصله در ساعت شش ساعت از کار افتاد عقربه عاشق بود ف.ت |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||